| X Close | ||

ذره خاکی
لحظه لحظه
در ساعت بلور
نبض ام را بگیر
نه شکوفه می شوم
نه شاخه ای
در هوای پرنده
حبابی معلق
بر سفره سیب.
بهار ١٣٨٩
در زیر این تخته سنگ
مردی آرمیده است
که تمام بیلبورد ها رادید
اما جاده را ندید.
نه جنون جاده ای
نه وسوسه ی آسمانی آبی تر
از وحشت برخورد دست هایمان
در خیابان
تنها خانه ای می خواستیم
تا کنار هم
آرام گیریم
شاید مقصر او بود
که به کرشمه برنخاست
حتی بوسه ای
بدرقه ی راهی نکرد
یا مرد
که در هذیان دود و دم رویا هایش را می باخت
وعصای ناتوانی اش را می ساخت
با قنداق شکسته اسلحه
چند خیابان دیگر
اولین چهار راه
جهان با لبان جذامی اش ایستاده است
مرد سبد میوه ونان در دست
و زن
در خانه ای بدون چراغ و پنجره
در انتظار قدمهای عابری
پیر می شود.
یوسف نژاد اردیبهشت۸۸
ابلیس سلام می کند
بر جهان بی رویا
بر راه ها
بر جاده ها یی
با پژواک صدای پوتین هایی سیاه
در عمق بی نهایت تیره
سقوط می کند
جنگل کبود
در پس پرده های چرکین
تنها انسان
پادشاه بی سریر پنجره های پریده رنگ
با حلقه خاری بر سر
دستها بر دیوار می ساید.
هوس
قطره
قطره
از پیشانی می چکد.
جهان سرخ می شود.
آن سه تن از ما جرا خبر داشتند
زن هم راه کافکا بود
کافکا او را به خواب دیده بود.
آ ن سه تن از ماجرا خبر داشتند
مرد دوست کافکا بود
کافکا او را به خواب دیده بود.
آن سه تن از ماجرا خبر داشتند
زن به دوست گفت:
دلم می خواهد امشب دوست ام بداری.
آن سه تن از ماجرا خبر داشتند
مرد به زن پاسخ داد:اگر گناه کنیم
کافکا دیگر ما را در خواب نخواهد دید.
کسی بود که از ماجرا خبر داشت.
وبر روی زمین کسی جز او باخبر نبود
کافکا گفت: اکنون که آن دو رفته اند
من تنها مانده ام
ودیگر خوابی نخواهم دید.
شاید هنوز هم بهتر باشد صدایت را کنترل کنی
فردا پس فردا روزی
آن زمان که دیگران زیر بیرق ها فریاد می زنند
تو نیز باید فریاد بزنی
اما یادت نرود کلاهت را تا روی ابروانت پایین بکشی
بسیار پایین
این جوری نمی فهمند کجا را نگاه می کنی
بماند که می دانی آنهایی که فریاد می زنند
جایی را نگاه نمی کنند.
از خودت نگذری
جاده می گذرد
بی اعتنا به گامهایی که
باور می کنند
با پرپر گلی
رفتن یا
نرفتن را
مایوس بود راه
دیگر نفس نداشت
وقتی که پلکان شب
تا ماه قدکشید
دیگر زمان
در صفر خود مسکوت مانده بود
وقتی
که گیسوان هوس
در باد می وزید
وقتی که گامها
در قیر شب از جا تکان نخورد
وقتی
که شمع کوچک ات
در پشت پنجره
از وهن آب شد
آرام جان سپرد.
آذر ماه ۱۳۷۹
من
به پهنای زمین
شکوه
بودم
تو
به پهنای زمان
اندیشه
بودی
آخر
اگر تو نبودی
که می توانست
شکوه را در من
پیکار کند.
آخر
اگر من نبودم
که می توانست
اندیشه را در تو
رفتار کند!
تهران.. ۱۳۴۹
چرا فصلها به بهانه طول شبها تغییر میکنند وقتی که دیگر شب
تغییر نمی کند چشمانم را می بندم وآخرین برگه فال را از سینه
گشوده ام برمی دارم
در درون ذهن من
امتداد گیسوان تو
هنوز
بهانه شروع فصلها ست
این ویرانه های باد
نمک می شود
وبر زخم های کهن ما
پاشیده می شود
گرمی هیزم ها در غروب امروز
پایان است
ما در امان نیستیم
سرما از راه می رسد
ما سه باربه سکوت علفها
درباد
شهادت داده ایم
جنگل رنگ پریده پاییز
زیر نور ماه
وقتی درختان مضطرب
کنار شانه ها یمان می لرزیدند
و قدمها بر خاک.
شاید
پشت منظومه چشم ها
برای گفتن
شعری بود
تا شعله حقیر
تن را به روی دیوار
سیاه سایه نمی زد
وزمین عاصی فراموش نمی کرد
وزمین عاسی
زمین آسی
در راه لاریسا
راهی که از میان سرو ها می گذرد
خسته و درمانده نگاهت کردم
گمان بردی مرد جاده ام
عاشق ام شدی
اما من
مرد جاده نبودم
من گم شده بودم
چقدر دورمی شوم از شما
وقتی خنده هایتان
اعصاب صاف سکوتم را سمباده می کشند
کسی مرا برای خندیدنم دوست نداشت
حالتی که نمی خواند با چهره ام
و خاطر خواهم میشوند
حتی می میرند برای لحظه ای که چشمانم
بغض می کنند
کسی همین نزدیکی ها
صدایم را نمی شنود
بغض کن!
بغض کن تا دوست داشتنی شوی
تیر ماه ۱۳۸۰
شاید باز زاده شوم
درون یک مرد
به ظرافت یک بنفشه!
------------------------
پروانه ای در سرما
پرواز میکند
در پی روح خود
----------------------
چیزی می گوید او
چیزی می گویم من
ژرف تر می شود پاییز
------------------------
گل داوودی سفید
قطره های شبنم چه سردند
بر قیچی باغبانی من
-----------------------
او می رود
بوی بالش گرم
می ماند
هنوز ردپای حیران کسانی که در پی عمری جاودان کره خاک را
می جستند بر جاست.
اول مهر ماه ۵۷ همیشه برایم یادآور کشف این راز وسوسه انگیز
انسانی ست.
براده های روح مان در ثاثیری که می گذاریم همچون جوانه هایی
زاینده در دیگران به حیات خود ادامه می دهند حتی پس از زوال
جسممان قد می کشندو استمرار حیات ما در دیگری می شوند.
این نوشته کوتاه تقدیم به خانم میترا سادات گوشه معلم مدر سه
نوربخش که چگونه دیدن را به من آموخت.
پس از ۳۰ سال امید وارم نوشته ام را بخواند و با من تماس بگیرد.